close
چت روم
Code Center داستان فلسفي

تبليغات
موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپديت شدن سايت در خبرنامه سايت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفي
نويسندگان
جستجو

آخرین نظرات
مترجم سايت
خبرنامه پیامکی
تبدیل تاریخ
محصولات فروشگاه
امکانات

    Code Center دریافت کد نمایش تبلیغات جهت دریافت کد نمایش تبلیغات ، سایز آگهی موردنظر را انتخاب کنید و کد مربوطه را در محل مناسبی از قالب خود درج کنید. توجه کنید هرگونه ویرایش در کدهای نمایش تبلیغات تخلف محسوب شده و موجب غیر فعال شدن سایت شما خواهد شد. همچنین می توانید در هر صفحه از سایت خود حداکثر از 5 کد نمایش استفاده کنید. کد ساده کد شناور در گوشه پایین سمت راست سایت کد شناور در گوشه بالا سمت راست سایت کد شناور در گوشه پایین سمت چپ سایت کد شناور در گوشه بالا سمت چپ سایت
آخرين مطالب ارسالي
مطالب پربازديد
تبليغات

توجه!!
<<این سایت در پایگاه ستاد ساماندهی ثبت گردیده است>>



برای حمایت از فــان ســان بنر ما را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید



پرفروش های تـــک شــاپ
جدیدترین های تــک شــاپ
درباره : داستان فلسفي ,
بازديد : 1118 تاريخ : شنبه 23 شهريور 1392 زمان : 5:12بعد از ظهر



جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد !!!!؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد !

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا !




برچسب ها : مسلمانی , مسجد , ظاهرسازی , ریا , حکمت , قربانی , قضاوت ,
نويسنده : فـــان ســـان

نظرات ()

نظرات و پیشنهادات خود در مورد مطالب سایت به صورت پیامک ، به شماره 50002030137313 ارسال نمایید .


درباره : داستان فلسفي ,
بازديد : 2839 تاريخ : چهارشنبه 14 فروردين 1392 زمان : 8:20بعد از ظهر

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت... شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....! دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن... چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد... خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد... امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد! احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود! یک لحظه به خود آمد... دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!




برچسب ها : حجاب , دختر , چادر , شماره بدم؟ , برسونمت؟ ,
نويسنده : فـــان ســـان

نظرات ()

نظرات و پیشنهادات خود در مورد مطالب سایت به صورت پیامک ، به شماره 50002030137313 ارسال نمایید .


محصولات فــان شــاپ
با ما همکاری کنید
برای حمایت از ما ، بنر ما را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید !

آفتاب سرگرمی ایرانیان


آفتاب سرگرمی ایرانیان

تبليغات
اطلاعات
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين :
  • اعضاي آنلاين : 0
  • اعضاي تاييد شده : 947

  • عضو شويد
  • ارسال کلمه عبور




  • آمار بازديد
  • بازديد کننده امروز : 11 نفر
  • بازديد کننده ديروز : 39 نفر

  • بازديد امروز : 203
  • بارديد ديروز : 351
  • بازديد هفته : 1,097
  • بازديد ماه : 9,581
  • بازديد سال : 42,497
  • بازديد کلي : 1,161,655
  • ورودي امروز گوگل : 1
  • ورودي گوگل ديروز : 4

  • آمار سايت
    تاريخ تـولـد : یکشنبه 01 بهمن 1391
    تاریخ امروز : چهارشنبه 04 مهر 1397
    کل مطالب : 497
    کل نظرات : 31

    اطلاعات شما
    آي پي :54.158.52.166
    مرورگر :
    سيستم عامل :
درباره سايت

    آفـتـاب سـرگـرمـی ایـرانـیـان
    طبیعتا ما اولین نیستیم!
    اما سعی میکنیم بهترین باشیم!


    برای حمایت از فــان ســان بنر ما را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید
نظرسنجي
    به نظر شما نـام فــان ســان برای یک سایت تفریحی مناسب است؟


آرشيو
تبلیغات متنی
آخرین ویدیو ها
محصولات فروشگاه
?