close
چت روم
Code Center دختری که برای رهایی به پدرش التماس می‌کرد!

تبليغات
موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپديت شدن سايت در خبرنامه سايت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفي
نويسندگان
جستجو

آخرین نظرات
مترجم سايت
خبرنامه پیامکی
تبدیل تاریخ
محصولات فروشگاه
امکانات

    Code Center دریافت کد نمایش تبلیغات جهت دریافت کد نمایش تبلیغات ، سایز آگهی موردنظر را انتخاب کنید و کد مربوطه را در محل مناسبی از قالب خود درج کنید. توجه کنید هرگونه ویرایش در کدهای نمایش تبلیغات تخلف محسوب شده و موجب غیر فعال شدن سایت شما خواهد شد. همچنین می توانید در هر صفحه از سایت خود حداکثر از 5 کد نمایش استفاده کنید. کد ساده کد شناور در گوشه پایین سمت راست سایت کد شناور در گوشه بالا سمت راست سایت کد شناور در گوشه پایین سمت چپ سایت کد شناور در گوشه بالا سمت چپ سایت
آخرين مطالب ارسالي
مطالب پربازديد
تبليغات

توجه!!
<<این سایت در پایگاه ستاد ساماندهی ثبت گردیده است>>



برای حمایت از فــان ســان بنر ما را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید



پرفروش های تـــک شــاپ
جدیدترین های تــک شــاپ
درباره : اجتماعی ,
بازديد : 859 تاريخ : شنبه 21 دي 1392 زمان : 3:38بعد از ظهر

1744486_965

پسری که چند سال هرشب کابوس واقعی آزار خواهرش را توسط پدرش می‌دید پس از سال‌ها درد و رنج توانست به راز پایان دادن به کابوس‌هایش پی ببرد. دقیقا ۴۴ سال پیش همین موقع و همین ساعت زمان به دنیا آمدن من در یک خانه‌ی قدیمی بود، خانواده‌ای که فقط اسم خانواده را یدک می‌کشید البته یک خواهر و یک برادر من زودتر از من به دنیا آمده بودند…

 

همین که فهمیدم دست چپ و راست کدام است، پدرم ما را رها کرد و رفت نمی‌دانم کجا ولی رفت و دیگر بازنگشت…

خرج و مخارج زندگی بسیار سخت، خودمانی بگویم کمر مادرم را شکست، مادرم هم مجبور شد با مردی ازدواج کند یک کودک داشت و همسرش در یک حادثه رانندگی جان باخته بود…

مرد ایده‌آلی بود؛ شغل و درآمد خوبی داشت ولی تنها ایرادش این بود که دائم مشروب می‌خورد و تنها زمانی که سرکارش بود هوش و حواسش جمع بود؛ البته همین بعدا شد کابوس بی‌پایان زندگیمان…

خواهرم بزرگتر شده بود حدودا ۱۸ سال را تمام کرده بودند و من سیزدهمین زمستان زندگیم را تجربه می‌کردم…

ناپدری‌ام “اسمیت” نام داشت به خاطر مصرف بیش از حد جنون گرفته بود به خاطر همین از سرکار اخراج شد ولی به دلیل ثروتش زمین نخورد و به همین روال به زندگی ادامه داد…

ناپدری‌ام دیگر کسی را نمی‌شناخت، شب‌ها که می‌خوابیدیم صدای جیغ و شیون از اتاق‌های زیرزمین خانمان به گوش می رسید.. آنقدر این دعواها هولناک بود که اصلا جرأت نداشتم از زیر پتو بیرون بیایم، حتی زیر پتو هم آنقدر می لرزیدم و بی‌صدا اشک می‌ریختم که شب‌های بعد فکر می‌کردم این صداها یک نوع کابوسی است که من فکر می‌کنم در بیداری می‌بینم…

روزها به خاطر ترس از شب احوال ناخوشایندی داشتم به خاطر رفتارهای عجیب و غریب در مدرسه هیچ دوستی نداشتم و همه از من فراری بودند…؛ نمی‌دانم واقعا چرا این کابوس ادامه داشت اگر یک شب این صداها به گوشم نمی‌رسید فکر می‌کردم آن شب فرشتگان به زمین آمده‌اند…

حدود دو سال از این کابوس می‌گذشت و من همچنان زیر پتو می‌لرزیدم؛ واقعا وحشتناک وقتی انسان تجسم می‌کند که شیطان در کنارش رخت پهن کرده است..

روزها دیوار خانه پر از سکوتی شده بود که تحملش دردناک بود؛ یک شب تمام جرأتم را جمع کردم و از تخت بیرون آمدم تا به منبع کابوس برسم که از یکی از اتاق‌های زیرزمین به گوش می‌رسید…، نزدیک و نزدیکتر شدم زانوهایم سست شده بود، آب دهانم را به زور فرو می‌دادم، چشمانم هر لحظه منتظر شیطان بود، شیطانی بزرگ با چشمانی آتشین و دستانی پر از زخم‌‌های بزرگ و پاهایی که از آن حیوان‌های موذی می‌ریزند و به این طرف و آن طرف می‌‌روند…

هر قدم که نزدیکتر می‌شدم چشمانم بیشتر باز می‌شد و از لای در نگاه کردم، چشمانم بسته شد از درد به خود پیچیدم و از آن شب به بعد دیگر نخوابیدم…

باورکردنی نبود پدرم خواهر را مورد آزار و اذیت قرار می‌داد، بعضی اوقات تنها گاهی اوقات با دوستانش پدرم شب‌ها مست می‌کرد و تعادل رفتار نداشت، واقعا بزرگترین شیطان زندگی من ناپدریم بود…

سال‌ها گذشت و در دانشگاه این کابوس مرا رها نکرد هنوز چهره‌ی خواهر بیست ساله‌ام که با حالتی عاجزانه از پدرم درخواست می‌کرد تا کمی آرام آن را شکنجه کند جلوی چشمانم بود، خواهرم چندین بار خواست خودکشی کند ولی پدرم او را نجات داد تا شب‌ها وسیله‌ی سرگرمی و لذت خود را داشته باشد، مادر هم برای اینکه از پدرم پول بگیرد و پدرم او را از خانه بیرون نکند حرفی نمی‌زند…

در میان این ظلمات نوری در اعماق وجودم بیدار شد این نور اسمش الیزابت بود، همکلاسی و بهترین دوست لحظات تنهایی‌ام…

چند وقت بیشتر نبود که با آن آشنا شده بودم و سپس در این مدت کوتاه آنقدر به این فرشته نزدیک شده بودم که از او درخواست ازدواج کرده بودم … آن هم در حالیکه تمام غم و اندوه مرا می‌دانست با پیشنهاد من موافقت و این سرآغاز بهار زندگیم بود پس از ۲۵ سال زندگی همراه با کابوس…

ظهر در کلیسا ازدواج کردیم و همان روز به سینمایی برای تماشای یک فیلم زیبا و جذاب رفتیم شاید برای اولین بار بود که احساس خوشبختی می‌کردم و از اعماق وجودم می‌خندیدم…

در سینما وقتی کنار همسرم نشسته بودم زندگی را انگار رنگ‌آمیزی کرده بودند و آنقدر شاد بودم که متوجه شلیک گلوله نشدم… مردمک چشمم ناخودآگاه به سمت الیزابت بازگشت و تنها چیزی که جلوی چشمم را گرفت خون بود که از بدن فرشته‌ام بیرون می‌زد…

آری الیزابت و چند تن دیگر، قربانی حمله مسلحانه افراد شرور به سینما شده بودند، امروز چند هفته از آن حادثه دلخراش گذشت و من تنها کسی بودم که در دادگاه چند روز پیش قاتل همسرم را بخشیدم…

همه از این کار من شگفت‌زده شده بودند ولی من تنها حواسم در جمله‌ای بود که فرشته‌ام برای من روی کاغذ نوشت و من را زا تاریکی نجات داد.

ببخش تا رها شوی…

آری منم بخشیدم خودم، پدرم، خواهرم و مادرم را و در نهایت قاتل فرشته‌ام و فهمیدم برای زندگی بخشش لازم تا رها شوی از کابوس‌های شیطانی…

گرداوری:زیرمیزی




برچسب ها : آزار و اذیت , خواهر , برادر , ناپدری , خانواده , تجاوز , سرگرمی , لذت , فرشته , وضعیت مالی , ثروتمند , اخلاق , مشروب , مست , عذاب , کابوس , شیطان , دیو , دختر , پسر ,
نويسنده : فـــان ســـان

نظرات ()

نظرات و پیشنهادات خود در مورد مطالب سایت به صورت پیامک ، به شماره 50002030137313 ارسال نمایید .


مطالب مرتبط
ارسال نظر براي اين مطلب
• نظرات و پیشنهادات شما چراغ راه ماست خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید.
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• متن نظر شما میبایست حداکثر 1024 کاراکتر باشد.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
محصولات فــان شــاپ
با ما همکاری کنید
برای حمایت از ما ، بنر ما را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید !

آفتاب سرگرمی ایرانیان


آفتاب سرگرمی ایرانیان

تبليغات
اطلاعات
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين :
  • اعضاي آنلاين : 0
  • اعضاي تاييد شده : 947

  • عضو شويد
  • ارسال کلمه عبور




  • آمار بازديد
  • بازديد کننده امروز : 54 نفر
  • بازديد کننده ديروز : 53 نفر

  • بازديد امروز : 238
  • بارديد ديروز : 367
  • بازديد هفته : 605
  • بازديد ماه : 5,625
  • بازديد سال : 82,977
  • بازديد کلي : 1,202,135
  • ورودي امروز گوگل : 2
  • ورودي گوگل ديروز : 6

  • آمار سايت
    تاريخ تـولـد : یکشنبه 01 بهمن 1391
    تاریخ امروز : سه شنبه 20 آذر 1397
    کل مطالب : 497
    کل نظرات : 31

    اطلاعات شما
    آي پي :3.80.177.176
    مرورگر :
    سيستم عامل :
درباره سايت

    آفـتـاب سـرگـرمـی ایـرانـیـان
    طبیعتا ما اولین نیستیم!
    اما سعی میکنیم بهترین باشیم!


    برای حمایت از فــان ســان بنر ما را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید
نظرسنجي
    به نظر شما نـام فــان ســان برای یک سایت تفریحی مناسب است؟


آرشيو
تبلیغات متنی
آخرین ویدیو ها
محصولات فروشگاه
?